ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
مقدمهء مصحح 7
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
اندر - اين كلمه روى بضعف نهاده و به ( در ) تبديل يافته است ، معذلك از ميان نرفته و باز در هر صفحه چند جاى چه قبل از اسامى و چه بعد از آن به كار رفته است و گاهى در آن باب مانند تاريخ سيستان افراطى شده است كه مىرساند كه از جاى ديگر عبارت بعينه نقل گرديده است . در - بجاى اندر مستعمل است - و بعد از اسامى مضاف به ( با ) منباب تاكيد نيز فراوان ميايد . بر - اين كلمه از حيثيت قديم خود نيفتاده و قبل از افعال و بعد از اسامى مضاف بكسرت استعمال مىشود . مر - علامت مفعول كه در نثر طبرى و زاد المسافر ناصر خسرو و غالب نثرهاى قديم فراوان استعمال مىشده است درين كتاب كمتر مورد استعمال يافته و از تاريخ سيستان هم بمراتب كمتر اين كلمه به كار برده شده است . فرا و فرو و فراز - باندازهء طبرى و تاريخ سيستان در تركيبها استعمال نشده و نادر است . را - علامت مفعول به و علامت اختصاص ( مفعول له ) و راهاى زايد يا مفعول بواسطه بكثرت كتب قديم خاصه تاريخ سيستان نيست ، اما كم هم نيست چنان كه خواهد آمد . ياهاى شرطى و تمنى و مطيعى و استمرارى يا ترديدى ( كه در مورد گزاردن خواب آيد ) هر يك بجاى خود استعمال شده است ولى وفور ندارد . اگر - بمعنى ( يا ) چند بار ديده شده است - چنان كه خواهيم گفت - و نيز جملهاى شرطى مخصوص نثر قديم هم در چندين مورد ديده شده است ، منجمله ، مثال از صفحه 169 : « بليناس گفت اگر همين ساعت بيرون روى و اگر نه افسونى كنم كه ناچيز گردى ! » و در صفحه 173 : « سبيط گفت اگر خراج بدهيد و الا زن و فرزند شما برده كنم » و در صفحهء 256 : « اگر نه آنستى كه بر رسول كشتن واجب نيست و ( ؟ ) اگر نه من شما را كشتن فرمودمى » كه در مواردى مانند مثال اول مىگويند : « بايد همين ساعت بيرون روى و اگر نه افسونى كنم . . . » و در مانند مثال دوم گويند : بايد خراج بدهيد و الا . . . و در مثال سوم ( اگر نه ) را در قسمت ثاني با ( اگر نه آنستى ) را در قسمت اول جمله حذف كنند . ايدر - عوض اينجا زياد است ولي ( ايدون ) عوض ( چنين ) بسيار كمست . جملهاى معترضه - و حشوهاى قبيح فراوان دارد كه ذكر آن همه سبب درازى مقدمه خواهد بود و شاهد را مثالى دو كافيست ، در سيب مرگ هادى عباسى گويد : ص 341 « گويند كنيزكى از آن هادى طبقى لوزينه زهرآلود بديگر كنيزك فرستاد تا وى را بكشد ، برشك ، چون هادى بديد پيش خواست و يكى لوزينه از آن بخورد و ميوه نيز گويند و بمرد ! » پيداست كه جملهء « و ميوه نيز گويند » چه حشو قبيح و بىمزهايست ، و درست مخالف آن حشوهائى است كه صاحب عباد گويد : « از حشو لوزينج شيرينتر است » و مراد مؤلف آنست كه هادى از آن لوزينه بخورد و بمرد و بعضى نيز گويند كنيزك ميوهء بفرستاد - بطريقى كه مذكور